تبليغاتX
بهار نارنج



برگشته ام به آن روزها...روزهاي "من او"...پرتم كرده اند! يك دوست،يك رفيق،يك...نمي دانم كه؟ يكي دوباره مرا برد.

لاي صفحه هاي من...لاي صفحه هاي او...

تنها بنايي كه اگر بلرزد محكم تر مي شود دل است؛دل آدميزاد.

آن روزها توي اين صفحه ها غلت مي زدم و حالا غرق اين خط ها شده ام: 

دل آدم مثل اناراست.شيره اش هم حكما" مطبوعه.اما دل آدم را كه بچلانند

 ديگر شيره نيست،خونابه است...باز هم مطبوعه؟ حكما" مطبوعه...

آآآآآي ي ي ي كجايي درويش مصطفي......

زمانه برسر جنگ است ياعلي مددي

مدد ز غير تو ننگ است يا علي مددي

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 12:16  توسط   | 



اسمتو گذاشتم بهار نارنج، چون تو ارديبهشت متولد شدي؛ ماه بهارنارنج هاي شيراز...اين شهر قشنگ لعنتي...

حالا بهارنارنج ها بيشتر از هروقت ديگري شده اند و من روزها مي شود كه گريه نكرده ام...

سرو كوچه همچنان استوار ايستاده و تير چراغ برق هنوز شبها تا صبح روشن است و من روزها مي شود كه گريه نكرده ام...ياد دلتنگي چشمات...

مي لرزم.شايد از خنكي هواي اين شبها...

مي دونم مياي يه روزي...

ومن امروزگريه كردم.كنار بهارنارنج هاي باغچه كوچك كه حالا بيشتر از هروقت ديگري شده اند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 12:29  توسط   |