تبليغاتX
بهار نارنج



آمده بودی دلم را ببینی.بعد این همه روز و ماه و سال...

تو خواب بودی وقتی رد پایت را از روی برف ها پاک کردم...

قدم به قدم...تا اولین جای پا...

تو آمده بودی یا من رفته بودم...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 8:43  توسط   | 



کتاب را ورق می زنی.کلمه...جمله...خط...صفحه...

کلمه ها را قورت می دهی،جمله ها هضم می شوند.خط ها را

حفظ می کنی . صفحه ها ورق می خورند.راه اگرچه صاف،

 اما گاه پایت گیر می کند، به چیزی...انگار که بغضی...

و نگاهت لای احساسات غریبی گم می شود.کتاب را می بندی:

برنده ی جایزه ی مهرگان ادب.رمان برگزیده ی سال ۱۳۸۵ (و دیگران) 

یکی دیگر. اینبار کلمات تو را قورت می دهند...

اینجا راه پرخطر است و تو عین خیالت نیست.خودت را به خط ها

می سپاری و می گذاری صفحه ها ،درونت را ورق بزنند.اما

می مانی...جایی میان عشق و عرفان زمین و آسمان می مانی:

"اناالحق می گویی،مستانه بر سر دار می شوی و نه سر آن داری که بدانی آن دیگران در چه کارند........عشقبازی با جان جانان را بده بستانی کردیم مرده ریگ دلمشغولی های پدرمان در بسترمادرمان. غافل از پر نتافتن راه نایافتگانی -که ما باشیم- به ناکجای حیات           از همان بستر......" (کیمیاخاتون)

 

آآآآآآآآآی...تو کجایی؟ تو کدام جایزه بر سر دست گرفته ای و در

این بحر چه معلق مانده ای؟دست بر آسمان حق می سایی یا

پای بر زمین و حجاب های چرکین؟ نورها کی به هم می آمیزند... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 1:32  توسط   |