تو خواب بودی وقتی رد پایت را از روی برف ها پاک کردم...
قدم به قدم...تا اولین جای پا...
تو آمده بودی یا من رفته بودم...؟

کلمه ها را قورت می دهی،جمله ها هضم می شوند.خط ها را
حفظ می کنی . صفحه ها ورق می خورند.راه اگرچه صاف،
اما گاه پایت گیر می کند، به چیزی...انگار که بغضی...
و نگاهت لای احساسات غریبی گم می شود.کتاب را می بندی:
برنده ی جایزه ی مهرگان ادب.رمان برگزیده ی سال ۱۳۸۵ (و دیگران)
یکی دیگر. اینبار کلمات تو را قورت می دهند...
اینجا راه پرخطر است و تو عین خیالت نیست.خودت را به خط ها
می سپاری و می گذاری صفحه ها ،درونت را ورق بزنند.اما
می مانی...جایی میان عشق و عرفان زمین و آسمان می مانی:
"اناالحق می گویی،مستانه بر سر دار می شوی و نه سر آن داری که بدانی آن دیگران در چه کارند........عشقبازی با جان جانان را بده بستانی کردیم مرده ریگ دلمشغولی های پدرمان در بسترمادرمان. غافل از پر نتافتن راه نایافتگانی -که ما باشیم- به ناکجای حیات از همان بستر......" (کیمیاخاتون)
آآآآآآآآآی...تو کجایی؟ تو کدام جایزه بر سر دست گرفته ای و در
این بحر چه معلق مانده ای؟دست بر آسمان حق می سایی یا
پای بر زمین و حجاب های چرکین؟ نورها کی به هم می آمیزند...

