تبليغاتX
بهار نارنج



هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد...

یک فریب ساده و کوچک

آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 20:26  توسط   | 



انگار چیزی از جایی تو را با خودش بالا می کشد .چیزی مثل یک ریسمان 

 

یا دستی نامرئی که نمی بینیش اما با تمام وجود حسش می کنی.

 

و تو بی آنکه بیمی از افتادن داشته باشی خودت را به آن می سپاری

 

که برود و ببرد...

 

این روزها انگار دلت می خواهد آب ببینی و ننوشی حتی می خواهی

 

وسوسه ی گناه داشته باشی و با همه ی توانت در برابرش بایستی

 

همه ی حست  را با یک «نه» به خاک بکشی و مست غرور شوی

 

از این همه اراده . دم غروب در خنکی بهار نشین خانه سر سفره ی

 

نان و پنیر و ریحان می نشینی به انتظار ربنای ملکوتی استاد که دلت

 

می خواهد  بخواند و بخواندو تمام نشود و تو بی خیال هرچه گرسنگی

 

و  تشنگی  جام ربنا سر می کشی که «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ  هدیتنا...»

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 11:20  توسط   |