تبليغاتX
بهار نارنج



یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد

یک لحظه صبحت می کند یک لحظه شامت می کند

 

یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت

یک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند

 

چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او

این مهره ات را بشکند،والله تمامت می کند.....

 

 

می خندم و می گریم...دیوانه چنین باید

می سوزم ومی سازم...پروانه چنین باید

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 17:25  توسط   | 



امروز رنج دیگر و پاییز دیگری است

افسانه ی غریب و غم انگیز دیگری است

خش... خش...خش...برگها زیر پای خدا می میرند...

.

.

.

( بوی گلاب رو مرمرهای حرم میاد و قفلهای ضریح... یعنی گره ی رشته های

 سبز پنجره فولاد تا سحر باز میشه؟؟؟؟؟؟؟ مبارکه...)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 3:10  توسط   |