تبليغاتX
بهار نارنج



گفتند چه دستها که بی صاحبشان از سقف آویزان بوده و چه تکه ها انسان که زیر پای انسان له می شده...

آخرهای شب بود که رسانه ملی چیزهایی گفت انگار...

عکاسی گفت دوربین ها را شکستند که دلهای مردم با عکسهای احتمالاً دلخراششان شکسته نشود...

کسی نوشته بود« شهدا سنگ نشانند که ره گم نشود»

 کودکی سه ماهگی اش را فدا کرده بود...چه تنگ بوده این دنیای فراخ برایش...

و امروز کبوتران حرم شاهچراغ میان چه غلغله ای پرواز کردند...

 

 

پی نوشت:

 

گرفتار...وحشت زده... مبهوت...از شعبده ی زیستن،به چشم دیدن،به گوش شنیدن،به دست سودن،به بینی بوییدن،به زبان چشیدن،به قصد دریافت آنکه زندگی چیست...چه می تواند باشد...

گرفتار...وحشت زده...مبهوت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 22:41  توسط بهارنارنج  | 



این روزها طعم گس خرمالو دارند انگار . پره های پرتقال را توی بشقاب می چینم و « زندگی ، جنگ و دیگر هیچ » می خوانم که از این روزهای گسی فرار کرده باشم . کسی چه می داند شاید من هم لای همین صفحه ها قاطی امثال

 « فالاچی » ورق خوردم و روزی کسی برای فرار از جنگ و زندگی  با قاچهای خرمالو کتابی ورق زد...

 

 

پی نوشت :

 

1- شاملو می خواند...دخترای ننه دریا ! دلمون سرد و سیاست...

چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماست...

 

۲- غروب جمعه...آقا بیا ! به خاطر باران ظهور کن...

ما را از این هوای سراسیمه دور کن...   

 

۳-  شاملو هنوز می خواند...دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای

 می خواند . رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد... 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 19:59  توسط بهارنارنج  | 



 

 

شیشه پنجره را باران  شست...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 9:34  توسط بهارنارنج 



پیرزنی بود 96 ساله که زیبایی قیافه قجری اش با ابروهای پیوسته و چشمهای سیاه و شهلا نقل مجلس کفن و دفنش بود.گفتند عاشق شوهرش بوده و روزی که «خان»زن دوم می گیرد پیرزن بیچاره مجنون می شود.

تنها چیزی که از دیوانگی اش در خاطره ها مانده قامت خمیده ای بود که در برف زمستان گیسوهای همیشه حنا بسته و قرمزش را توی حوض آب سرد با پودر رختشویی می شست !!! و یادم است روزی که بیست سی تایی نوه و نتیجه در حیاط باغ ، زیر درخت به ، جلوی ایوان خانه اش با آن ستون های سنگی بلند «دزد و  پادشاه»بازی می کردیم با دمپایی دنبالمان کرد و آنچه بد و بیراه می توانست بارمان کرد و از باغ بیرونمان انداخت و از پشت در داد زد : دیوانه ام کردید ! وما همه وسط کوچه از خنده ریسه رفتیم.

پیرزن دو روز پیش مرد.

پیرمرد هشتادو چهار ساله ای هم پارسال درست همین موقع مرد که همه عمرش تنها زندگی کرد و تنهایی اش به این دلیل بود که دل به دختری می بندد ؛ دختر از ییلاق به قشلاق می رود و همسر مرد دیگری می شود.جوان مجنون می شود و 84 سال آزگار به گور پدر هرچه عشق می خندد.

 

 

پی نوشت :

1-این پیرمرد خویش «خان» - شوهر آن پیرزن - بوده که الحق خوب رسم خویشاوندی به جا آورده و با زن خان مجنون عشق می شوند و داد دل از روزگار نامرد نستانده از دنیا می روند.

2-گمان کنم«من عشق و عف ثم مات مات شهیدا»ی «من او»برای من این دو هم صدق می کند.

3-من هنوز که هنوز است مرگ عاشق را باور نکرده ام.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:54  توسط بهارنارنج  | 



«آقایان» نماز باران خواندند،آسمان نبارید!

دیروز هوای دلم ابری بود.

شب خواب باران دیدم.

صبح که بیدار شدم آسمان هوای باریدن داشت!

و کور شوم اگر دروغ گفته باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 13:16  توسط بهارنارنج  | 



دامن کوتاه قرمزش را می پوشد . جوراب های سفید توری و پیرهن زرد با گلهای ریز بنفش و صورتی.

 

موهایش را با گل سرهای صورتی خرگوشی می بندد .کودکی ام را می گویم...یک لاله عباسی هم

 

  از بوته می کند و لپ هایش را گلی میکند.حالاعید است ...

.

.

با سرعت هرچه تمام تر مانتو شلوارم را می پوشم.هنوز یک ساعتی به تحویل سال مانده

 

و من باید زودتر از استاندار و شهردار و فرماندار به شاهچراغ برسم...دوربین را توی کیف

 

جاسازی می کنم و بالا کشیدن پاشنه کفشم را می گذارم توی آسانسور...دارد عید می شود.

.

.

از شاهچراغ بیرون می زنم.به هر ترتیبی شده خودم را توی ماشین یکی از آقایان رییس

 

جا می دهم. حالا باید زودتر از استاندار و شهردار و فرماندار گلزار شهدا باشم..لحظه تحویل سال است...

.

یا مقلب القلوب !

 

من...کودکی ام...قطعه شهدای گمنام...

 

حول حالنا !

 

آغاز سال یکهزار و سیصدو هشتاد و چند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 13:51  توسط بهارنارنج  |