همانا شما چونان کاروانی هستید که در جایی به انتظار مانده...
فردا به امروز نزدیک است و امروز با آنچه در آن است می گذرد
و فردا می آید و بدان می رسد...گویی هر یک از شما در دل زمین
به خانه مخصوص خود رسیده و در گودالی آرمیده...وه چه تنهایی ؟؟؟
نهج البلاغه – خطبه 157
پی نوشت :
- زخمه های تار و آواز استاد...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ؛ سرها در گریبان است...
مرا تو بی سببی نیستی...
فنجانم از چای تلخ وقهوه تلخ پر می شود . بگذار به درازای یک هورت کشیدن هم که شده شیرینی این زندگی دلمان را کمتر بزند...صبح به آفتاب سلامی دوباره می دهم.به گلها لبخند می زنم و بی آنکه خواب آلوده زمین و زمان را به کام بد و بیراه و ناسزا بکشم با خنده رویی تمام سر کار می روم و افتخار می کنم که کارمند رسمی دولت می باشم...
حوالی ظهر هم بی آنکه اعصابمان از سرعت لاک پشت وار اینترنت عهد پیش از عصر ارتباطات و قطع دو ساعته برق و upload نشدن صفحه سایت و هزار هزار بهانه دیگر خرد شود به به کنان کارمان را تمام می کنیم و هر روز هم از داغ دل بعضی ها و به کوری چشم بعضی های دیگر تا 5 بعد از ظهر سر کار می مانیم که نشان بدهیم ما واقعاً کارمند شده ایم و عین خیالمان هم نمی شود که راستی راستی سر کار مانده ایم...
در سرمستی همه این روزها ، مرا تو بی سببی نیستی...
کتاب ها را ورق می زنم . سرم گیج می رود . اوریانا فالاچی را روی بهنود می گذارم و راد ، مارتین واکر و زویا پیرزاد را روی هم . سید ضیا تا بختیار را کنار ظهور و سقوط دولت پهلوی می چینم و بقیه را به ترتیب قد و قواره...
طعم گس این روزها حالا به تلخی می زند .
چند دانه قرص بالا می اندازم و با یک قلپ قهوه تلخ همه را قورت می دهم.
قرص ها می چرخند .افقی و عمودی می شوند و به زور فرو می روند .
این روزها هر نفس که فرو می رود ممد حیات است و مفرح ذات !!!!
پی نوشت :
- گر بر تن من زبان شود هر مویی / یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

