قطار می رود و زندگی با لحظه های ناب این چند روزش
لا به لای سوت و سرعت می گذرد...
تهران و زندگی یک خط ممتد می شود.
...
هواپیما اوج می گیرد و من بر فراز ابرها خیال روزهای
رفته و نیامده را به هم می بافم...
بالا...زندگی هست.تهران نقطه می شود.
بالاتر...زندگی محو می شود و تهران یک ذره.
اوج...اوج...اوج...تهران محو می شود. من بزرگ می شوم.
زندگی هست ؟
پی نوشت:
- دلم برای مهربانی کسی تنگ می شود که تنهایی ام را با او
قسمت کردم و همه این روزها چه بار سنگینی به دوش کشید.
- برای دریا و بهشت دوام زندگی صورتی و مهربانشان را
می خواهم.
مباد که وسوسه خوردن سیبی ممنوعه بهشت زندگیشان
را زمینی کند.
- مهربانی هست...سیب هست...ایمان هست...
گمانم زندگی باید کرد...
+
نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 11:43  توسط بهارنارنج
|
