مرا تو بی سببی نیستی...
فنجانم از چای تلخ وقهوه تلخ پر می شود . بگذار به درازای یک هورت کشیدن هم که شده شیرینی این زندگی دلمان را کمتر بزند...صبح به آفتاب سلامی دوباره می دهم.به گلها لبخند می زنم و بی آنکه خواب آلوده زمین و زمان را به کام بد و بیراه و ناسزا بکشم با خنده رویی تمام سر کار می روم و افتخار می کنم که کارمند رسمی دولت می باشم...
حوالی ظهر هم بی آنکه اعصابمان از سرعت لاک پشت وار اینترنت عهد پیش از عصر ارتباطات و قطع دو ساعته برق و upload نشدن صفحه سایت و هزار هزار بهانه دیگر خرد شود به به کنان کارمان را تمام می کنیم و هر روز هم از داغ دل بعضی ها و به کوری چشم بعضی های دیگر تا 5 بعد از ظهر سر کار می مانیم که نشان بدهیم ما واقعاً کارمند شده ایم و عین خیالمان هم نمی شود که راستی راستی سر کار مانده ایم...
در سرمستی همه این روزها ، مرا تو بی سببی نیستی...

