چیزی در من ته کشیده است مثل خاطره همه برگهای زرد با
خش خش نارنجی آتشی ...
چیزی مثل شبهای چراغانی کوچه پس کوچه های پایین شهر دلم...
مثل الله اکبر دم غروب ...حوض آب پر از سیب و هندوانه
و شمعدانی های لب پاشویه...
در من چیزی جوانه می زند انگار ...که شبیه صبوری این روزهای
سخت سرگردانی است...
پی نوشت :
روزها روزنامه نگارانه های نوین می بینم و شب خواب دهکده کوچک جهانی را...
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 22:45  توسط بهارنارنج
|

